پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

پایان مقاومت...

بعد از کلی مقاومت بالاخره من تسلیم شدم من دیگه بدون هیچ مقاومتی در صندلی ماشینم میشینم ،البته از وقتی این وسیله در ماشین نصب شد من توی صندلی مینشستم اما با گریه (اونم چه گریه ای)و بعد آروم میشدم اما در ایام نوروز به این نتیجه رسیدم که باید به حرفهای مامانم گوش دهم چون مامانم صلاح منو میخواد!!!!!!!!!!  اینم درسی که من در سال جدید آموختم اینم بگم که من عاشق رانندگی هستم و قبل از اینکه مقاومتم شکسته بشه تا وارد ماشین میشدم میرفتم پشت فرمان و شاید همین اخلاق من باعث شد که مامانم  اصلا در زمینه گذاشتن من در صندلی کوتاهی نکنه  بعد از اینکه من متنبه شدم ...
26 فروردين 1391

روزهای سخت ...

آغاز دونه های قرمز روی صورتم   چند روز بعد  دونه ها کل بدنم را گرفت،تب ،تهوع و... 3بار دکتر رفتم،2بار آمپول زدم،1بار آزمایش دادم پایان آمدن زود هنگام بابایی از قشم بخاطر مریضی من،بهبود تدریجی و بیحالی که به خاطر همین بیحالی خودم میرفتم یک گوشه میخوابیدم و در کل 4 روز از روزهای بهاری من به سختی گذشت پ.ن1:توی این روزها مامان یادش رفته بود که بعضی وقتها دوست داشت من 1 دقیقه آروم یک گوشه بشینم ،حالا که من ساعتها آروم میرفتم یک گوشه میخوابیدم مامانم گریه میکرد ،چه دنیایی دارند این مادرها! پ.ن2: در همه مراجعه های من به دکترها من موقع معاینه همیشه گریه کردم خیییییییییییییلی! پ.ن3: خیلی از پدر مهربونم تشکر...
26 فروردين 1391

مقایسه

پارسا در روزهای ابتدایی سال 90 و حالا پارسا در روزهای ابتدایی سال 91 شاید هم اصلا قابل مقایسه نیستند............ ...
14 فروردين 1391

دومین بهار

هوا دیگه مثل قبل سرد نیست  حال وهوای خونه  مثل قبل نیست ، لباسهای نو داره توی کمد لباسها چشمک میزنه و انگاری همه چی یکدفعه میخواهد عوض بشه  همه  چشم به راه یک اتفاق هستند  یک ثانیه سکوت و همه چی از نو شروع شد با دعاهای مامانم برای من  ، با عیدیهایی که از لای قران در اومدند و با بوسه های که کاش تا بزرگیهام گرمیشون رو روی لپهام حس کنم  و من دومین بهار عمرم رو دیدم    ...
10 فروردين 1391

سفر به قشم

امسال اولین سالی بودکه قرار بود بابایی موقع سال تحویل سر کار باشه و این موضوع باعث ناراحتی هر سه  نفرمون شد(نفر سوم من هستم :پارسا) بنابراین تصمیم براین شد که من ومامان هم با بابایی بریم به جزیره زیبای قشم(بزرگترین جزیره جنوبی ایران)  27 اسفند 1390 با هواپیما راهی این سفر شدیم ومن طبق معمول که در هواپیما خوابم میبرد از اول تا اخر سفر را خواب بودم  ما به مدت 10 روز در محل زندگی و کار بابایی ماندیم و بسیار به  من و مامانی خوش گذشت  ،هر چند که از ساعت 5 .5 صبح تا 6 عصر تنها بودیم، البته بابایی موقع ناهار میومد و با هم میرفتیم رستوران  من در حال خوش گذرانی    و روز 7 فروردین 1391 با هواپیما...
10 فروردين 1391
1